تبلیغات
3 ثانیه - مطالب داستان

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 11:14 ق.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 4 اردیبهشت 1394 | 08:18 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 17 بهمن 1393 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 10 بهمن 1393 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : یکشنبه 5 بهمن 1393 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 14 آذر 1393 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

اصطلاح حرف مفت زدن داستانی داره که خالی از لطف نیست!

در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.

به ناصرالدین شاه گفتند تلگرافخانه بی مشتری مانده و کارمندانش انجا بیکار نشسته اند دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هرچه می خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام هایشان به مقصد می رسد وهجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخ گویی نبودند! سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون - بفرموده  شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع! واصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است.






طبقه بندی: داستان،

تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393 | 05:44 ق.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، دچار سر درد شدیدی شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»

زن پرسید: «چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»
زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.»

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.




طبقه بندی: داستان،

تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393 | 08:02 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان،

تاریخ : یکشنبه 22 تیر 1393 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...



طبقه بندی: داستان،

تاریخ : شنبه 7 تیر 1393 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:

یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟

او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.

مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.

او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.

وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.

صد هزار برای خودم

صد هزار تا هم حق حساب شما

صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !


طبقه بندی: داستان،

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | 02:16 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);