تبلیغات
3 ثانیه - مطالب متن زیبا
تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 04:32 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
تاریخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 07:55 ق.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
تاریخ : یکشنبه 5 بهمن 1393 | 02:06 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
تاریخ : جمعه 28 آذر 1393 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
 ظرف‌های غذا نوبتی شسته می‌شود، اغلب هم باید به اندازه‌ای زیاد شده باشد که ارزش وقت گذاشتن داشته باشد، یعنی تا مرز نبودن هیچ ظرف دیگر باید پیش برود. رخت‌خواب‌ها هم وقتی قرار است دوباره برای خواب شبانه پهن شود، چه لزومی به جمع کردنش است. کتابخانه‌ نیز بهم ریخته، خب، تمام زندگی دانشجو با کتاب می‌گذرد کتاب‌هایی که هر روز باید چندتایشان را زیر بغل بزنند و بروند سر کلاس پس ضرورتی برای مرتب کردن‌ آن هم نیست. بازی‌های گروهی پرسروصدا هم برای اوقات فراغت لازم است نمی‌شود همه‌اش کتاب خواند که. بحث و جدل‌ هم که اصلا محلش دانشگاه‌ است و تا صبح هم فرصت است، حالا میان‌شان پیدا می‌شوند کسانی که کمی مرتب‌تر از بقیه باشند، ظرف‌های غذایشان‌ را به‌موقع بشویند، رخت‌خواب مرتب کنند و... اما این‌ها بخش‌های جدا نشدنی زندگی‌ دانشجویی است، مزه زندگی دانشجویی به همین‌هاست، شاید یکی از بهترین مزه‌های دوران جوانی‌ .
 
 خوابگاه دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان




طبقه بندی: متن زیبا،

تاریخ : یکشنبه 16 آذر 1393 | 09:54 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید.  انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .




طبقه بندی: متن زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 27 فروردین 1393 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
ترجمه در ادامه مطلب 
ادامه مطلب

طبقه بندی: متن زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 09:23 ب.ظ | نویسنده : سعید شروعی تازه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);